تبليغاتX
پرتو ماه
گذر از واژگانِ ذهن
خانم آدامس می خواهيد، خانم خانم... برمی گردم و نگاهش می كنم؛ به چشمان معصومش، كه چه بی پناه در ميان صورت غبار آلودش ميدرخشند؛ گويی منتظر فرصتی هستند، تا ثابت كنند كه آينده ای در انتظارشان هست... ولی گويی زنجير فقر پايشان را در بند كرده و هر فرصتی را از آن ها گرفته... فكر می كنم مدت زيادی به او زل زده بودم كه می گويد: «خانم بالاخره می خريد يا نه؟» نگاه مغروری دارد، پول همه ی آدامس ها را يكجا به او می دهم و راهی خانه می شوم...


این روزها، روزهای هاتف خوانی هر چه بیشترِ منه! شما هم بخوانید و لذت ببرید:

داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند/ در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند

آخر آن آهوی چین از نظرم خواهد رفت/ وز پیش دیده به حسرت نگران خواهد ماند

من جوان از غم آن تازه جوان خواهم مرد/ در دلم حسرت آن تازه جوان خواهد ماند

به وفای تو، من دلشده جان خواهم داد/ بی‌وفایی به تو ای مونس جان خواهد ماند

هاتف از جور تو اینک ز جهان خواهد رفت/ قصه‌ی جور تو با او به جهان خواهد ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:44  توسط پرتو  | 

امسال سبزه ی ماش کاشتم به نیتِ مستجاب شدنِ ادعيه ی شبانه ام... اين شب ها، نجواهای زيادی با خالق دارم، حسودی نمی كنی؟! با خالقِ تو...

ظهر داشتم معين گوش می كردم و باور كن بدونِ دليل از زنجيره ی متصلِ افكارم جدا شدم و افتادم تو چاهِ عميقِ نبودنِ شادی و خوشی!!؟!! يعنی يك مرتبه غمگين شدم و هر چی می گردم تابلوی اين بی راهه رو پيدا نمی كنم؛ بابا دمِ عيدِ، سبزه هام رو نبايد نگاه كنم وگرنه قشنگ نمی شن! ولی همين گوشه چشمِ من اگه غمگين باشه... آخه دمِ عيدِ... نمی خوام سرِ سفره ی عيد محول القلوب بشم! نمي خوام...


اين هم دعای هاتفِ اصفهانی عارفِ من:

     سينه بی كينه و درون صافی

     دل پر از گفتگو و لب خاموش

     همه را از عنايتِ ازلی

     چشمِ حق بين و گوشِ راز نيوش

     سخنِ اين به آن: هنيئالكء

     پاسخِ آن به اين: بادت نوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:54  توسط پرتو  | 

خیلی وقتا هست که دلم میخواد در هیاهوی کوچه و اتوبوس و پیاده رو تسبیح بندازم؛ اما این حس ریاکار بودن بدجوری دلم رو به دامِ شک و عذاب میکشونه... شاید واسه تو هم پیش اومده باشه و در این مواقع یاد بند انگشتانِ مبارک زهرای معصومه می افتم... خب اینجور، هم تو دلم تسبیح انداختم و هم از ایشون پیروی کردم... تو هم اگه این مشکل رو داشتی بد نیست تو محرابِ دلت، با بند انگشتات ذکر بگی و لذت ببری


و اما هاتف:

نویدِ آمدن یارِ دلستان مرا/ بیار قاصد و بستان به مژده جانِ مرا

فغان و ناله کنم صبح و شام و در دلِ یار/ فغان که نیست اثر از ناله و فغان مرا

فغان که تا به گلستان شکفت گل/ بادی وزید و زیر و زبر کرد آشیانِ مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:50  توسط پرتو  | 

تو اگه یه ونزولایی تازه مسلمون بودی برای زندگی کجا رو انتخاب می کردی؟

۱.ایران     ۲.لبنان      ۳.همون ونزولا     ۴.دانمارک


بذارید یادی هم از محبوبه ی شبهای فلسفه و عرفانم کرده باشیم،

     هاتف اصفهانی:

قصد ایشان نهفته اسراری است

 که به ایما کنند، گاه اظهار

 پی بری گر به رازشان، دانی

 که همین است سر آن اسرار

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:47  توسط پرتو  | 

مخاطب خسته و تند پای من، با تجربه ای که از وبلاگ قبلیم و وبلاگ خوندنم داشتم و دارم، می دونم که در فضای وب صداقت داشتن خیلی سخته، و من خیلی راحت به تو ای عزیز، می گم که می تونی به دور از هر فاصله ایی و دونستن نام من، صدایم کنی "پرتو"..... چون منم مثل تو پرتوی از ذات ازلی درگاهشم.....

 دیشب طرح ساخت این وبگاه جدید رو ریختم و برای اولین حسی که از حضور در اینجا به من دست داده یه چیزی از هاتف اصفهانی می نویسم تا هم زبون ها و هم خط هام! رو بهتر بشناسم:

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین الیقین عیان بینی

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لا اله الا هو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:31  توسط پرتو  |